بیشتر افراد تمامی عمر را محبوس در محدوده ی افکارشان می گذرانند. آنها هیچگاه به ورای مفهوم شخصی، ذهنی و محدودی از (( خود )) که توسط گذشته شرطی شده، نمی روند.
در تو، همچون هر انسانی، بعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار عمیق تر از تفکر است. آن، ذاتِ وجود توست. می توانیم آن را حضور، هشیاری یا آگاهی غیر شرطی بخوانیم. در آموزش های باستانی، آن را مسیح درون یا طبیعت بودا می خوانند.
یافتن آن بعد، تو و جهان را از رنجی که برای خودت و دیگران ایجاد می کنی، رها می سازد. رنج در حالتی ایجاد می شود که (( من حقیر )) ساخته ی ذهن، تنها کسی ست که می شناسی و این (( من حقیر )) زندگی تو را اداره می کند. عشق، شادی، انبساط خلاق و آرامش درونی پایدار نمی تواند به زندگی ات وارد شود، مگر از طریق آن بعد نامشروط آگاهی.
اگر حتی گه گاه بتوانی افکاری را که از ذهنت عبور می کنند، فقط به عنوان افکار بشناسی، اگر بتوانی الگوهای واکنشی ذهنی ـ عاطفی خود را در حالی که رخ می دهند شاهد باشی، آنگاه آن بعد، هم اکنون در تو به عنوان نوعی هشیاری که افکار و عواطف در آن رخ می دهند، در حال شکل گیری ست. یک فضای درونی بی زمانی که تمامی محتوای زندگی تو در آن سر می گشاید.
