
در کامنت پست قبلی، دوستی سوالاتی را مطرح کردند که ممکن است سوال خیلی ها باشد، به این خاطر برآن شدم تا پاسخ را در این پست بیاورم. البته کنکاش آگاهانه در این مقوله بسی وسیع است، اما به کلامی موجز همین قدر بسنده است.
سئوالات:سوالی که پیش میاد اینه که آیا ذهن و اندیشه فاقد هر گونه ارزشی هستند و حتماً باید حذف بشن؟
یا اینکه ذهن و اندیشه در زندگی جایگاه خودشونو دارن و تنها برای تجربه حقیقت و تعیین هویت باید کنار گذاشته بشن؟
اندیشه از کجا میاد؟ چیزی جدا از این هستی یگانه یا چیزی جدا از خویش حقیقی است؟
پاسخ: حیاتی در ما وجود دارد که می توان آن را نه فقط در سر، بلکه با همه ی وجود حس کرد. در آن حضوری که از فکر کردن بی نیازیم، یکایک سلول هایمان زنده هستند. با این همه، در آن حالت اگر به دلیلی واقعی تفکر لازم باشد، فکر وجود خواهد داشت. در آن حالت هم ذهن می تواند عمل کند و هنگامی که خرد برتر - یعنی وجود حقیقی - از ذهن استفاده کند و خودش را از طریق آن ابراز نماید، ذهن عالی عمل می کند. اما فکر اینجا به عنوان ابزاری در دست آگاهی ست.
ارزش اندیشه را در وارسی کردن امور علمی و تحقیقاتی دنیای بیرون نمی توان منکر شد. اما همین فکر وقتی به عنوان مرکز (( من )) و خویشتن اصلی قلمداد می شود، مولد رنج و کژ فهمی ست.
فکر و اندیشه نه تنها مسبب دوبینی، تناقض و احولیت در ما شده است؛ بلکه خاطرات بی شماری را که از رنج و لذت داشته ایم جمع آوری کرده و خود از همین خاطرات، دوباره زاییده می شود. بنابراین فکر چیزی کهنه و گذشته است. و نمی تواند به مصاف لحظه ی حال برود. ذهن چون توسط گذشته عمیقا شرطی شده است و این شرطی شدگی از حافظه نشات می گیرد، بنابراین چیزی به عنوان موجود زنده ی انسانی نداریم، بلکه آدم واره یا روباتی ست که از قبل برنامه ریزی و شرطی شده است و زندگی نو و بدیع را در قالبهای کهنه ی خود تفسیر می کند.
اندیشه از حافظه منبعث می شود یعنی فکر همانا رجوع به حافظه است. اگر حافظه نمی داشتیم، چیزی به عنوان (( من )) متفکر وجود نمی داشت.
البته حافظه در سطحی مشخص جایگاه و عملکرد خاص خود را دارد. مثلا در یادگیری یک زبان خارجی یا محاسبه ی معماری یک ساختمان یا قلمرو ریاضیات، حافظه در جایگاه صحیح خود عمل می کند. اما ناگفته نماند که حافظه مجموعه ایست از خاطرات زمان های گذشته. لذا اندیشیدن ما که همان رجوع به خاطرات گذشته است باعث می شود که به اعتبار تداعی ها و خاطرات گذشته واکنش نشان بدهیم. چون هر آنچه که از حافظه برخیزد کهنه است، لذا واکنش ما نیز واکنشی تازه، خلاق و نو نخواهد بود، بلکه واکنشی کهنه و آمیخته با خطا خواهد بود. واکنش کهنه، آزاد و رها از گذشته ها و حافظه نیست.
گام اصلی درتکامل و شناخت خویش رفتن به فراسوی فکر است. این به این معنی نیست که دیگر فکر نکنیم، بلکه خود را به طور کامل با فکر یکی ندانیم و اسیر فکر نشویم.
اگر وجود اصیل و خویشتن حقیقی که همان آگاهی تفکیک ناپذیر است را بسان آسمان در نظر آوریم، افکار مانند ابرهایی ست که در این پهنه ی بیکران و لایزال پدیدار شده و ناپدید می گردند. و این ابرها همه ی وجود نیستند بلکه بخشی از کلیت آن هستند اما در ظاهر اینطور به نظر می رسد که ابرها که همان افکار، امیال، ایده ها و اشکال هستند، به عنوان خویشتن اصلی قلمداد می شوند. و چون ناپاینده اند، موجبات رنج را فراهم می آورند. بنابراین اینجاست که سوال اساسی (( من کیستم؟ )) اهمیت می یابد. نه به شکل تکرار ورد گونه، بلکه وارسی آگاهانه ی هرآنچه که به عنوان (( من )) می شناسیم. در همین لحظه، براستی فراسوی هر پنداره ای (( من )) بدون حافظه و داستانی که از خود باور کرده ام کیستم؟
